بوی علف

[داستانک / فلش فیکشن]

 

فک کنم چند میلیون از سلولای بدنمو رو آسفالت جا گذاشتم. چند میلیون سلول پوست، چند میلیون سلول خون، چند میلیون از سلولای بافت زیر پوست که بهش گوشت هم می گن.

به شکم رو علفا افتاده بودم. با خودم فکر می کردم “مطمئنی «واقعن» زنده یی؟” گردنم به یه طرف خم شده بود. چشمام باز ب[……]

ادامه ی متن