آن گاه که می هراسم از روزی که دیگر نباشم

برای ش

 

آن گاه که می هراسم از روزی که دیگر نباشم

پیش از آن که سرانگشتان قلمم

دانه های پراکنده ی ذهن پر غوغایم را خوشه چینی کنند؛

پیش از آن که برجی از دفتر های روی هم انباشته

مثل خوشه های رسیده افکارم را در بر بگیرند

 

آن گاه که بر رخ پر ستاره ی شب

طالع مهیب مه آلود عشقی ابدی را[……]

ادامه ی متن