فردیس

پشت در هاي قطار همه صف كشيده بودن _البته اگه بشه به ش گفت صف. تقريبن هميشه، تو همين ساعت مترو اين قدر شلوغه. تا از مغازه برگردم برسم به مترو كرج، هميشه همين موقع ها مي رسم. چاره يي ندارم، بايد شلوغيشو تحمل كنم. هرچي بيشتر طول بكشه در هاي قطارو باز كنن، جمعيت بيشتر به هم مي چسبن و همديگه رو هل مي دن. اگه نمي خواي بوي گند هيكل يه مشت مردو تحمل كني؛ و احتمالن انگولك ها رو، بهتره بري جلوي واگن زنونه وايسي.[……]

ادامه ی متن

طالبی – یک داستان کوتاه

[داستان کوتاه]

 

همین جور که تو خیابون راه می رفتم یه برش طالبی رو که تو دستم بود گاز می زدم. جلوی چند تا مغازه، کنار یه سطل آشغال وایسادم. وقتی آخرین گاز های طالبی رو می خوردم یه ماشین کنارم وایساد که توش چند تا پسر جوون بود. پرسیدن «تو اینجا کار می کنی؟» اما من تو اون لحظه واقعن نفهمیدم با[……]

ادامه ی متن

About a Fish & a Cat

[A Short Story]

 

Among the numerous statues of horses scattered on Asbi Square[*], there are a few pools in which people release their Nowruz goldfishes[†]. The fish live in those pools for the rest of the year. But usually, not many of them survive until winter.

There are many things that s[……]

ادامه ی متن

Pain

[A Short Story]

 

Some say it is like giving birth to a child, some say it is worse _it is just horrible. Trying to push small pieces of stone out of your bladder, you would beg for the yellow drops of urine come after being frightened by seeing the red painful drops of blood dancing in the[……]

ادامه ی متن