To a Skull

Your father moaned

like a mature cat

And your mother was thinking about

the pleasing pain of the end;

and that in her pathway

she must

wrap your swaddle clothes

around a humble fool;

Or perhaps she was in her motherly dream of

a tassel she would sew on your nightcap.

 

Anyhow_

the[……]

ادامه ی متن

جز تو چیزی نیست جز کلمه

جز تو چیزی نیست
جز کلمه

و شمس لنگرودی راست می گفت

_ای کاش فقط عاشقانه  می نوشتم.

***

یادم هست شیما،

یادم هست:

وقتی آخرین هجای
«مراقب خودت باشِ» تو
بغضم را می ترکاند
و اشک هایم در یغلوی ام می چکید
وقتی سرباز بودم و کله ام تخم مرغی بود.

جز تو چیزی نیست
جز کلمه

شاید باور نکنی، اما
کلمه ه[……]

ادامه ی متن

زنده بودن یعنی داشتن تو در عین تکاپو برای بقا

زنده بودن یعنی داشتن تو
در عین تکاپو برای بقا

Gist-purpose زندگی این روز هایم این است:

تکاپو برای بقا، برای داشتن تو؛

بشاش به بقیه ی چیز ها.

زنده بودن یعنی تمام دار و ندارم را خرج کنم
برای این که یک روز تمام

بدون غم
بدون اشک
بدون پوچی

در کنارم باشی.

زنده بودن یعنی یک روز دیگر را با تکرار[……]

ادامه ی متن

آقا علی

[فیلمنامه ی کوتاه]

به تدریج ظاهر می شود:

داخلی _ پلکان ساختمان اساتید دانشگاه _ روز

سید محمد آقا علی، با جعبه یی شیرینی از پلکان بالا می آید. ظاهرش مثل یک دانشجوی معمولی است _و شاید بیش از حد دانشجویی_ با شلوار کتان و پیراهن آستین بلند چهار خانه. روی شانه اش یک کیف لپ تاپ معمولی نیز هست.

او[……]

ادامه ی متن

In the Field

There are thing the eyes catch,

and things the eyes miss.

For instance:

The square where the troops

practice massacre,

can be a green field;

where the children of the rainbow

dance

and chant

Thus, he

who grins

at the last call,

can only be

a grin

before “the fire”!

[……]

ادامه ی متن

زنده باد تاینی موویز

در کشوری زندگی می کنم که در آن صدا و سیمای دولتی روزی چند صد مرتبه انواع فیلم و موسیقی را بدون رعایت حقوق مؤلفین شان پخش می کنند _یا به عبارت بهتر می دزدند؛ روزنامه ها و سایت های «وابسته» شب و روز، بدون دادن کوچکترین حقی برای دفاع، هر که را که بخواهند تخریب می کنند و آبرویش را می برند، و آن وقت وبسا[……]

ادامه ی متن

فردیس

پشت در هاي قطار همه صف كشيده بودن _البته اگه بشه به ش گفت صف. تقريبن هميشه، تو همين ساعت مترو اين قدر شلوغه. تا از مغازه برگردم برسم به مترو كرج، هميشه همين موقع ها مي رسم. چاره يي ندارم، بايد شلوغيشو تحمل كنم. هرچي بيشتر طول بكشه در هاي قطارو باز كنن، جمعيت بيشتر به هم مي چسبن و همديگه رو هل مي دن. اگه نمي خواي بوي گند هيكل يه مشت مردو تحمل كني؛ و احتمالن انگولك ها رو، بهتره بري جلوي واگن زنونه وايسي.[……]

ادامه ی متن