The Black Mountain

I am taking my first feeble steps

from behind my ancient black mountain,

from the prison in which I was a captive for years.

I feel the snowflakes on the infected wounds on my body;

the snowflakes sit on my wounds and I enjoy it_

I am Winter’s child!

 

And you but find refu[……]

ادامه ی متن

کوه سیاه

نخستین قدم های لرزانم را
از پشت کوه سیاه باستانی ام برداشته ام،
بیرون از زندانی که صد ها سال اسیر آن بوده ام.
بر زخم های چرکین پوستم دانه های برف را احساس می کنم_
دانه های برف بر زخم هایم می نشینند و من از آن لذت می برم.
من فرزند زمستان ام!

و اما تو به همان کوه سیاه پناه می بری
که تا امروز شک[……]

ادامه ی متن

تو

سرباز تو ام؛
پلک روی پلک نخواهم گذاشت
حتا اگر هر شب، شب یلدا باشد
چرا که آغوش تو
از هر سنگری
«حیاتی» تر است.

تو

تو سراسر عشق و آرامش و معصومیتی
آن طور که سنجاقک های رنگارنگ زیبا
موهای تو را
با شاخه های درختان بهشتی اشتباه می گیرند
و دلگیرترین لحظات وداعشان را
در لا به لای موهای تو سپری می کنند.

تو

تو آنقدر پاک و زیبا و خوش قلبی
که کبیره ترین گناهان با دست های تو
اخروی ترین ثواب ها،
و ویرانگرترین جنایات
نجاتبخش ترین نوشدارو ها می شوند.

باران، به دروغ های پاییز گوش نده

پاییز از دل زمستان بی خبر است
به های و هوی کلاغانش گوش نده

مهر از تگرگ های دی بی خبر است
به شرشر شیروانی اش گوش نده

آبان از بغض بهمن بی خبر است
به عربده های طوفانش گوش نده

آذر از سوختن اسفند بی خبر است
به ترق تروق اجاقش گوش نده

زمستان بهار نمی شود بدون تو
باران، به دروغ های پاییز گوش نده

شیفت سرد شب است؛ نسخم

شیفت سرد شب است؛
نسخم

دلم پرپر می زند برای تو.
فردا باران خواهد آمد
تا دست در دستت
بدون چتر
بدون گشت امنیت اخلاقی
بدون یونیفرم و واکسیل
پک عمیقی از لب هایت گرمم کند…؟

شیفت سرد شب است؛
نسخم

کافئین، نیکوتین، و شیمایین خونم ته کشیده.
فکر میکنم فردا باران خواهد آمد
تا سرباز گشت امنیت نف[……]

ادامه ی متن

جوجوی کوچولو

کودکی خردسال بودم که بردندم با هزار دوز کلک، غالبان
به پایم کردند دامن سبز یشمی چون جامه ی دختر بچگان

سپردندم دست نامرد جراح بی چشم و رو
سوزن زدند بر پیکر آن بی خبر مردانه آلتِ کوچولو

تا خواست لب به پرخاش باز کند آن بی زبان
فکنده شد بر جای خویش چون لاشه ی خالی ز جان

تیغ و چاقوی جرح به دست بگرف[……]

ادامه ی متن

جز تو چیزی نیست جز کلمه

جز تو چیزی نیست
جز کلمه

و شمس لنگرودی راست می گفت

_ای کاش فقط عاشقانه  می نوشتم.

***

یادم هست شیما،

یادم هست:

وقتی آخرین هجای
«مراقب خودت باشِ» تو
بغضم را می ترکاند
و اشک هایم در یغلوی ام می چکید
وقتی سرباز بودم و کله ام تخم مرغی بود.

جز تو چیزی نیست
جز کلمه

شاید باور نکنی، اما
کلمه ه[……]

ادامه ی متن