پارتیزان فرانسوی

[نمایشنامه ی کوتاه]

 

شخصیت ها:

محمد علیپور                               حراستی

فاطمه آجرلو                               فاطی کاماندو

سینا قاسمی                                دانشجوی خوشتیپ

دختری که جوراب رنگی پوشیده بود

دکور صحنه:

1 میز و صندلی اداری

1 چادر مشکی ضد ترکش برای فاطمه آجرلو

1 پیراهن آستین بلند با یقه ی بسته برای محمد علیپور

2 کارت دانشجویی برای سینا قاسمی و دختری که جوراب رنگی پوشیده بود

مقداری کاغذ و یک عدد خودکار روی میز

_ساعت 11:30 صبح، ورودی دانشگاه مازندران:

(محمد علیپور توی اتاقک حراست پشت صندلی راحتی لم داده است، و از پشت پنجره ی اتاقک تک تک افرادی را که از در رد می شوند زیر نظر دارد. جلوی در اتاقک با فاصله ی مطمئنه فاطمه آجرلو با صورتی به خشکی و بی احساسی آجر منتظر ایستاده است.

سینا قاسمی که دیشب کم خوابیده و فکرش مشغول است و حتا حوصله ی خودش را هم ندارد در حالی که هدفون توی گوشش است و به آهنگ تند تکنو گوش می دهد از در دانشگاه وارد می شود. علیپور بلافاصه متوجه او می شود.(

علیپور: (به آجرلو) لطفن صداش کنید بیاد.

آجرلو: آقا یه لحظه تشریف بیارید اینجا! (سینا متوجه نمی شود) آقا! (باز هم متوجه نمی شود) آقا با شمام!

سینا (بالاخره متوجه بال بال زدن آجرلو می شود): بله؟

آجرلو: برو اونجا.

سینا: چی؟

آجرلو: برو اونجا.

سینا: چرا؟

آجرلو: (با کلافگی) برو حراست باهات کار دارن!

(سینا وارد اتاقک می شود در حالی که زیر لب می گوید «عجب گیری افتادیم!» آجرلو دنبال او می آید و کنار میز علیپور می ایستد و با نگاه حق به جانب قضیه را زیر نظر دارد. گاهی هم که بحث داغ می شود حرص می خورد.)

سینا: سلام آقا؛ خسته نباشید.

(علیپور با قدرت حرف می زند و چشم از سینا بر نمی دارد. سعی می کند کاملن خونسرد بماند؛ گرچه گاهی صدایش بالا هم می رود.)

علیپور: سلام. کارت دانشجوییتو لطف کن.

سینا: (کارت را از جیبش در می آورد و به او می دهد) مشکل چیه؟

علیپور: (کارت را چک می کند) آقای قاسمی این چه سر و وضعیه؟ (سکوت) من چند باره بهت تذکر دادم ترتیب اثر ندادی!

سینا: (با بی حوصلگی و کلافگی) من مشکلی نمی بینم.

علیپور: قبلن بهت تذکر دادم موهاتو کوتاه کنی، قبول کردی؛ حالا ریش مدل دارم گذاشتی.

سینا: خب ریشه دیگه. مشکلش چیه؟

علیپور: آقا ما آیین نامه داریم، دانشجو که میاد دانشگاه باید سر و وضعش مناسب باشه. موی بلند و ریش مدل دار خلاف مقرراته. (مکث) آخه این چه دم خطیه، شبیه پارتیزانای فرانسوی شدی! (برای یک لحظه لبخند کجی روی صورتش میاد و بعد محو می شود)

سینا: خب هرکی سلیقه ش یه جوره.

آجرلو: (می پرد وسط) آقای علیپور بحث کردن فایده نداره ایشونو باید بفرستید دفتر حراست!

علیپور: (ادامه ی حرفش را می دهد) الآن خودتو بذار جای من؛ حاضری کسیو با این وضع راه بدی؟ اصلن تو خودت برو دفتر حراست، سازمان مرکزی، بپرس می تونی اینجوری بیای دانشگاه؛ اگه گفتن مشکلی نداره، چشم بیا من حرفی ندارم. یه بار برو بپرس دیگه اگه حرف ما رو قبول نداری.

سینا: من از کی بپرسم آخه؟ اونجا هم برم میگن مقرراتو یکی دیگه گذاشته برو جای دیگه، همینطور آخرشم هیچی به هیچی، جواب آدمو نمی دن.

علیپور: تقصیر من چیه؟ به نظر شما من باید چکار بکنم؟ من شما رو راه بدم از من نمی پرسن چرا راه دادی؟ (سکوت) من فوقش یه بار دو بار بتونم چشم پوشی کنم. (مکث) خودتو بذار جای من، خود تو چند بار حاضری برا من زیر سوال بری؟ (مکث) ها؟

آجرلو: من جای شما بودم همون بار اول نمی ذاشتم بیاد داخل دانشگاه، آقای علیپور!

سینا: (رو به آجرلو) مگه موی من برا کسی مزاحمت درست کرده؟

آجرلو: (به تندی) یعنی شما می گی هرکی هر کاری خاست بکنه؟!

سینا: تا وقتی مانع آزادی دیگران نشه عیب نداره، وگرنه باید محدود بشه.

علیپور: خوب الآن شما رو راه بدیم، این باعث بد آموزی نمی شه؟ دیگران از شما یاد نمی گیرن موهاشونو بلند کنن، ریششونو مدل دار کنن؟

سینا: خوب یاد بگیرن. اگه چیز خوبیه یاد بگیرن.

علیپور: یعنی شما میگی چیز خوبیه؟

سینا: من قضاوتی نمی کنم.

علیپور: ببین آقای قاسمی، من نمی گم شما خدایی نکرده مشکل اخلاقی داری یا مزاحم کسی شدی. اتفاقن من می دونم، زیر نظرت دارم، می دونم آدم مؤدب و خوبی هستی. ولی دانشگاه مقرارات داره؛ شما تا وقتی بیرون دانشگاهی هر جور خواستی میتونی رفتار کنی ولی تو دانشگاه نمی شه هرجور خاستی بیایی. ببین الآن همه جای دانشگاه دوربین هست. از تو دوربین می بینن به ما میگن چرا تذکر نمی دید دانشجوا با پوشش و وضعیت مناسب بیان دانشگاه… (در همین لحظه دخترکی با جوراب رنگی سلانه سلانه وارد صحنه می شود و می خواهد از در دانشگاه خارج شود. چشم های تیز علیپور سریع او را می بیند. بین حرف هایش مکث می کند. بر می گردد سمت آجرلو:)

علیپور: خانوم آجرلو، لطفن به اون خانوم یه تذکر بدید.

آجرلو: به چیش تذکر بدم؟

علیپور: چه می دونم به جورابش… به جوراباش تذکر بدید.

(از این لحظه دو حادثه هم زمان اتفاق می افتد: در اتاقک حراست علیپور هنوز دارد با سینا حرف می زند، و کمی آن طرف تر آجرلو به دخترک جوراب رنگی گیر می دهد. ابتدا قضیه ی علیپور را شرح می دهم سپس در انتهای آن قضیه ی آجرلو را شرح خواهم داد.)

علیپور: منم الآن 2 باره به شما تذکر دادم. اتفاقن همین چند روز پیش به 2 تا آقا تذکر دادم، یکیشون اصلن رفت موهاشو تراشید. حالا من نمی گم موهاتو با ماشین بزنی، یه ذره کوتاهترش کن، یه ذره مرتب ترش کن. (سکوت) ما بخاطر خودت می گیم. (سکوت) حالا ما چیکار کنیم بنظر شما؟

سینا: نمی دونم، شما بگید.

(در این لحظه گوشی علیپور زنگ می خورد و علیپور سعی می کند سریع تر بحث را قیچی کند و تلفنش را جواب بدهد.)

علیپور: من دیگه نهایتن می تونستم 2 بار تذکر بدم. (کارت را به سینا پس می دهد) بار بعدی دیگه مجبورم مانع ورودت به دانشگاه بشم.

سینا: چشم کوتاه می کنم موهامو.

علیپور: (گوشی را جواب می دهد) الو، سلام، یه لحظه گوشی دستت. (به سینا) می تونید تشریف ببرید.

سینا: خداحافظ.

علیپور: به سلامت.

(سینا کارتش را در جیبش می گذارد، هدفون را در گوشش می گذارد و همینطور که از صحنه خارج می شود زیر لب دشنام می دهد.)

علیپور: (پشت تلفن) الو؟ سلام. خوبی؟… مرسی… من شیفتم تا بعد از ظهر طول می کشه شما ناهارو بخورید… آره. الآنم سر پستم. خب، کاری نداری؟…باشه. خداحافظ.

(حالا قضیه ی آجرلو را بخوانید:)

آجرلو: خانوم تشریف بیار اینجا ببینم!

دخترک: (غافلگیر شده) بله؟

آجرلو: این چه وضعیه خانوم؟! چرا جورابات رنگیه؟ (مکث) مانتوتم خیلی کوتاس. مگه آیین نامه ی دانشگاهو نمی دونی؟

دخترک: (با لکنت) ببخشید… نمی دونستم.

آجرلو: ترم چندی؟ ببینم کارتتو! (کارتش را نگاه می کند و می بیند دخترک ترم 5 است) شما ترم پنجی هنوز مقرراتو نمی دونی؟ نه، شما باید بیای تعهد بدی.

دخترک: (با التماس) خانوم خاهش می کنم. من امروز عجله یی اومدم… ببخشید تو رو خدا.

آجرلو: نه باید بیای تعهد بدی. جلوی شما رو نگیرن هر کاری دلتون بخاد می کنید. (در حالی که کارت در دستش است به سمت میز علیپور می رود. دخترک هم ناچار دنبالش میرود)

دخترک: حالا نمیشه این دفعه رو گذشت کنید؟ بخدا دفعه ی اولمه بهم تذکر می دن.

آجرلو: (بی توجه به دختره رو به علیپور می کند) آقای علیپور یه دونه از اون برگه های تعهدنامه رو لطف می کنید؟

(علیپور در حالی که بحثش با سینا ادامه دارد برگه یی بر می دارد و به او می دهد. خواهش و تمنای دخترک همچنان ادامه دارد)

آجرلو: من نمی دونم یا باید تعهدنامه رو امضا کنی یا کارتت اینجا میمونه.

دخترک: آخه کارتو لازم دارم…

آجرلو: پس مشخصاتتو بنویس امضا کن.

(دختره دیگه از سر ناچاری با بی میلی و تعلل می رود سمت برگه و با خودکار مشغول نوشتن مشخصاتش روی آن می شود. نگاه آجرلو به دست دختره می افتد)

آجرلو: به به! لاکم که زدی… دیگه بدتر.

(سینا دیگر رفته. تلفن علیپور هم تمام شده. به صندلی تکیه می دهد و چشم غره یی به دخترک می رود. سپس خمیازه یی می کشد و ساعتش را نگاه می کند. می فهمد که ساعت تقریبن 12 است و شیفتش تمام شده.)

علیپور: (برگه را از زیر دست دختر می کشد) نمی خاد تعهد بدی. برو دیگه تکرار نشه.

(دختر می رود و علیپور با نگاه دنبالش می کند. بعد به آرامی بر می گردد سمت آجرلو. آشکارا رفتار و حرف زدن هر دوتاشان تغییر می کند.)

علیپور: خب… فاطمه خانوم چطورن؟

آجرلو: خیلی ممنون محمد آقا. خانومتون بودن زنگ زدن؟

علیپور: (من من کنان سعی می کند بحث را عوض کند) نه، چیز مهمی نبود. (مکث) خب الآن تقریبن ساعت دوازده س، شیفت ما تموم شده. (پس از مدتی سکوت با لحن ملایم تر ادامه می دهد) می گم اگه امکانش هست میشه لطف کنید تشریف بیارید با من داخل ماشین بنده، یه صحبت مختصری داشته باشیم؟

آجرلو: با من کار خاصی دارید؟

علیپور: (علیپور از روی صندلیش بلند می شود) حالا تشیف بیارید خدمتون عرض می کنم. (چشمکی می زند) انشاالله خیره!

آجرلو: (لبخند سر به زیرانه یی می زند) چشم…

پایان!


تصویر همراه متن، کاریکاتوری است از مانا نیستانی.
 

Leave a Reply