مرثیه یی برای یک چریک

خاطرات من «خاطرات بولیوی» است،
آرمانی که پیش به سوی نابودی می رود_
نابود شدنی حتمی؛
اگر چه مذبوحانه آرزوی چاره یی می کردیم.
خاطرات من یأسِ شکست است،
مثل خاطرات گوسفندی که قربانی خواهد شد
در نمایش احمقانه ی «خدایی» جانی؛
اگر چه تو ورقش می زدی
شاید به امید این که جایی از آن
«جان پیچی» کار گذاشته باشم،
یا شاید آن جادوگر جانی یک معجزه ی آخری
در آستین ردایش پنهان کرده باشد.

بیهوده انتظار می کشیدی رفیق؛
عاقبت من گرفتن زیر بغل تو
و تو را کشان کشان به پشت شیشه ی مخفیگاه بردن بود،
به پشت شیشه یی که رفقای تو جرأت حتا بازکردنش را ندارند
در حالی که قطره های باران
لکه های خون تو را بر روی پله ها و سنگ فرش می شویند،
و من لحظه یی فکر می کنم که ای کاش، ای کاش زاییده نمی شدم.
ای کاش این وظیفه ی من نبود.

رفقای ما پنجره را باز می کنند
و من پیکر نیمه جان تو را هل می دهم داخل
اگرچه…
مرا راه نمی دهند.
با اسلحه ی تو بر دوش
بر می گردم به جایی که باید برگردم،
به آن جا که سربازان ترسیده ی بی رحم
انتظار مرا می کشند.
می روم در حالی که فکر می کنم
درد گلوله بیشتر است،
یا درد مردن تو.
در حالی که امیدوارم زنده بمانی؛
بیشتر از من؛
و شاد باشی،
بیشتر از آن قدر که هر وقتی بوده ام؛
که بیهوده پیکر زخمی تو را،
آن معبد ساکت و آرام بودایی را
از برابر لوله ی مسلسل ها نگذرانده ام.

آن دست های ظریف و مهربان تو
برای پرت کردن نارنجک نبود،
دست های تو باید معشوقی را در آغوش می گرفت،
معشوقی با پیکری لطیف؛
نه من که آرزوی از پیش نابود شده ام
نه من که گوسفند جشن مرگ و جنون ام.

صدای گلوله ها را می شنوی؟
شاید این آخری
گلوی مرا پاره می کند.

مرثیه یی برای یک چریک

1 1 17
کرج همیشگی، اتاق همیشگی، خانه ی همیشگی
Did you like/dislike this post?

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *