فردیس

پشت در هاي قطار همه صف كشيده بودن _البته اگه بشه به ش گفت صف. تقريبن هميشه، تو همين ساعت مترو اين قدر شلوغه. تا از مغازه برگردم برسم به مترو كرج، هميشه همين موقع ها مي رسم. چاره يي ندارم، بايد شلوغيشو تحمل كنم. هرچي بيشتر طول بكشه در هاي قطارو باز كنن، جمعيت بيشتر به هم مي چسبن و همديگه رو هل مي دن. اگه نمي خواي بوي گند هيكل يه مشت مردو تحمل كني؛ و احتمالن انگولك ها رو، بهتره بري جلوي واگن زنونه وايسي.

و بعد صداي بوق باز شدن در ها مياد. اون وقت انگار در آغل گوسفند ها باز شده باشه، گوسفند ها با فشار مي ريزن داخل. همه نچ نچ مي كنن، اما همه همديگه رو هل مي دن. من هم مجبورم خودمو به زور هل بدم داخل. اگه صندلي گيرم نياد، مي رم كف قطار، جلوي در مي شينم، كه يه جورايي بهتر هم هست؛ موقع پياده شدن لازم نميشه واسه رسيدن به اتوبوس ها و تاكسي هاي فرديس تو مسابقه ي دو ي 200 متر شركت كنم.

Fardis 1

يه صندلي خالي كنار پنجره پيدا كردم و روش نشستم. رو به روم يه دختره نشست. كنارش هم يه زن چادري. قطار خيلي سريع پر شد. اگر جاي خالي يي هم مونده باشه تو ايستگاه بعدي جاي سوزن انداختن نمي مونه. مثل اسيراي جنگ جهاني مي ريم تا برسيم به كرج. همين كه جا گيرت مي آد مي توني يه نفس راحت بكشي. كم كم انگار اظطراب جمعيت فروكش مي كنه؛ پچ پچ ها شروع مي شه. خنده هاي نخودي، صداي بوق بوق زنگ اس ام اس و تلفن؛ «دارم مي ام»، «تو مترو ام»…

اولين چيزي كه موقع سوار شدن تو مترو حس مي كنم، بوي مونده و سردرد آور تو فضا ست. بوي لباس چرك، بوي صندلي هاي كثيفي كه هميشه با خودم فكر مي كنم تا قبل از اين كه برسن ايران چند ميليون كون چيني روشون نشسته_ از وقتي يادم مي آد همين شكلي بودن.

همين كه قطار حركت كرد، دختري كه رو به روي من نشسته بود از توي كيفش يه آينه در آورد و شروع كرد به پاك كردن آرايش صورتش. زن چادريه چپ چپ نگاش مي كرد. اگه كسي دور و برم نبود پنجره رو باز مي كردم كه به م باد بخوره، اينجوري حس تو حركت بودن به م دست مي ده، انگار اينجوري سريع تر مي رسيم؛ بعدش پا هامو دراز مي كردم و خودمو رو صندلي ولو مي كردم، و سعي مي كردم به چيز ديگه يي فكر نكنم.

سرمو تكيه دادم به صندلي، و كمي كمرمو رو صندلي جا به جا كردم. بعد سعي كردم «ذهنمو رها كنم»، همون طور كه پير مرده مي گفت_ يا به قول بقيه، «استاد» مي گفت. پيرمرده مي گفت بايد خودمونو رها كنيم، خودمونو به هستي بسپاريم، چون «جزئي از هستي هستيم». مي گفت هر از گاهي سكوت كنيد و فقط به صداي اطرافتون گوش بديد. همين كارو قبل از اينكه اون بگه خودم انجام مي دادم. به هر حال وقتي اجازه نداشته باشي حرف بزني، ناچار مجبوري فقط گوش بدي. اين يارو رو افسانه بهم معرفي كرده بود. يه روز به م گفت من اين كلاس ها رو مي رم، تو هم بيا بريم. به ش گفتم من پول مفت ندارم الكي خرج كنم. اما گفت كلاس ها ش مجانيه. برام بيشتر عجيب بود كه چرا يه نفر بايد مجاني كار كنه. طرف از كجا نون مي آورد مي خورد؟!

Fardis 2

از پنجره بيرونو نگاه كردم. چراغ هاي خيابون ها رو مي ديديم كه ازم دور مي شدن. هوا كم كم داشت تاريك مي شد. تاريك شدن هوا حس غريبي به م مي ده. هم دوستش دارم، هم به م دلهره مي ده. يه جور حس تباهي، يه حس كه انگار هر لحظه قراره يه فاجعه رخ بده، انگار همه چيز مثل روشنايي روز محكوم به فنا ست. بيشتر دوست دارم يهو تاريك بشه. اين هواي گرگ و ميش مثل مرگ تدريجيه. يه چيزي شبيه راهرو هاي بازار علأالدين، معلوم نيست شبه يا روز؛ نه پنجره يي، نه نورگير درست حسابي يي. فقط چراغ هاي مهتابي مثل همين هايي كه رو سقف قطاره_ البته كم جون تر. نمي دونم كدوم بي ناموسي علأالدينو ساخته؛ اما هر كي بوده هيچ اسمي به تر از اين نمي تونسته روش بذاره. آدمو مي بره تو داستان هاي هزار و يك شب _البته اونجا هاش كه راجع به بازار برده فروش ها و آفتابه دزد ها س، ‌يا تو سياهچال ها و زندان هايي كه آدم هاي نفرين شده عمري توش ناله مي كنن و احدي نيست كه به دادشون برسه. خصوصن طبقه ي سومش، جايي كه من هستم. هر كي ديده همينو گفته. يه مشت دالون پر پيچ و خم با ديوار هاي سياه و چرك كه تو هر چپيله ش يه حجره درست كرده ن؛ تو هر حجره يه خربار خرت و پرت و آت و آشغال. گوني گوني جنس كه اكثرن مثل آقا بهروز از چين قاچاق كرده ن. باتري موبايل، قاب موبايل، كابل موبايل، زينگول پينگول موبايل، و هر چيز ديگه يي كه مربوط به موبايل باشه و بشه تو گوني از چين چتربازي كني. كار ما هم اينه كه گوني ها رو باز كنيم و دونه دونه هر جنسو تو قاب و جعبه هايي كه آقا بهروز مي آره بذاريم، برچسب معتبر كمپاني بهروزو روش بچسبونيم و بديم به عمده خر هايي كه بعدن دوبله سوبله بكنن تو كون مردم.

الان 6 ماهه كه اينجا م. 6 صبح بيدار مي شم، 6 عصر بر مي گردم خونه. تقريبن هيچ وقت خورشيدو درست حسابي نمي بينم. به ش عادت كردم. برام به تر هم هست. از اينكه فكر كنم همه چيز همين طور تو نور كم مي گذره احساس آسودگي مي كنم. انگار از چيزي جا نمي مونم. باعث مي شه فكر كنم من هم چيزي كم از بقيه ندارم. يعني بقيه هم مثل خودم ان. مثل يه جور نشئگيه. انگار همه ي اين ها تو خواب مي گذره. شايد هم واقعن همين جوره. شايد الان تو خواب مي بينم كه سوار مترو ام.

Did you like/dislike this post?

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *