چرا پدر بزرگ عینک مادر بزرگ را قایم کرد؟

[فلش فیکشن (داستانک)]

 

اون وقتا که منم مثل شما کوچیک بودم، مامان بزرگ خودم شبا قبل از خواب برام قصه می گفت. گاهی قصه های قدیمی یی که خودش وقتی بچه بود براش تعریف می کردن، گاهیم قصه هایی که خودش تو کتابا خونده بود، گاهی هم قصه های خودشو می گفت. آخه مامان بزرگم زن با سوادی بود، خودش داستان می نوشت. جوونتر که بود استاد دانشگاه بود. خیلی هم موفق بود. کلی مقاله نوشته بود. حتا تا وقتی که بابا بزرگم عینکشو قایم کرد بازم مشغول نوشتن بود.

موقعی که بابا بزرگ عینک مامان بزرگمو قایم کرد خیلی ناراحت شدم. اون موقع نمی دونستم چرا این کار رو کرد. مامان بزرگ مطالعه رو خیلی دوست داشت. نمی فهمیدم چرا باید همچین ظلمی رو در حقش بکنن. بدون عینکش خیلی غمگین شده بود. ولی بابا بزرگ می گفت این بخاطر خوش بوده. از وقتی که دیگه عینکشو برداشته بودن دیگه نمی تونست چیزی بخونه یا بنویسه. برا همین بود که تمام قصه های نانوشتشو برا من تعریف می کرد. منم با خیال پردازی در مورد قصه هاش خوابم می برد. خودمو تو قصه هاش تصور می کردم. با قصه هاش زندگی می کردم.

بعدن فهمیدم دلیل اینکه عینکشو قایم کردن کم سو شدن چشماش بود. از وقتی بازنشسته شده بود و تو خونه بود مدام چشماش ضعیفتر می شد. دکتر گفته بود باید کمتر مطالعه کنه وگرنه بیناییش تا حد کوری پایین میاد. اما مامان بزرگم که زندگیش خوندن و نوشتن بود، اگه نمی خوند چکار می کرد؟ از موقع بازنشستگیش شروع کرده بود به قصه نوشتن. الان همشون دست منه؛ همه داستانایی که با خط قشنگش نوشته بود. همشونو نگه داشتم که یه روز بدم شما بخونیدشون.

بعد از چند ماه سردرداش شروع شد. دلیلش این بود که شماره ی عینکش زیادتر شده بود. براش یه عینک جدید گرفتن. از اون موقع بابا بزرگم مدام بهش غر میزد که کمتر چیز بخونه. ولی مامان بزرگم کوتاه نمیومد. بابا بزرگم مامان بزرگمو خیلی دوس داشت؛ از اینکه می دید چشماش داره روز به روز ضعیفتر میشه خیلی ناراحت می شد. برا همین چندبار اعصابش خورد شد و باهاش دعوا کرد _کتاباشو پرت کرد، نوشته هاشو پخش و پلا کرد؛ اما فایده نداشت. با وجود ضعف چشماش، با وجود سردردش، مامان بزرگ بازم می نوشت. بابا بزرگم با خودش فکر کرد و دید چاره یی نداره: یه روز وقتی مامان بزرگ حواسش نبود عینکشو برداشت و یه جا قایم کرد. از اون موقع به بعد هر روز سر عینک دعوا داشتن. مامان بزرگ به بابا بزرگ می گفت: “عینکمو کجا گذاشتی؟” بابا بزرگ جواب می داد: “نمی دونم، یادم نیست.” مامان بزرگم اعصابش خورد می شد و می گفت: “چیه؟ آلزایمر گرفتی؟ انگار تو بیشتر از من به مراقبت احتیاج داری!”

تا مدت ها جر و بحثشون ادامه داشت. هر دفعه مامان بزرگ عینکو یه جا پیدا می کرد و بابا بزرگ چند وقت بعد دوباره یه جا دیگه قایمش می کرد. تا اینکه بابا بزرگم واقعن آلزایمر گرفت و عمرشو داد به شما. مامان بزرگمم تا آخر عمرش کور موند.

Did you like/dislike this post?

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *