جوجوی کوچولو

کودکی خردسال بودم که بردندم با هزار دوز کلک، غالبان
به پایم کردند دامن سبز یشمی چون جامه ی دختر بچگان

سپردندم دست نامرد جراح بی چشم و رو
سوزن زدند بر پیکر آن بی خبر مردانه آلتِ کوچولو

تا خواست لب به پرخاش باز کند آن بی زبان
فکنده شد بر جای خویش چون لاشه ی خالی ز جان

تیغ و چاقوی جرح به دست بگرفت جلاد جلادان
گردن بزد آن جوجوی کوچولوی ترسیده ز جان

پوست و گوشت را بکند، سیل خون جاری بکرد
رهاییم را دست و پای و فحش و داد چاره نکرد

پرت کرد در گوشه یی پوست و گوشتِ آن شهید
آه جان سوز از لب شهیدِ بی نصیب-صاحب پرید

سوزن خیاطی بگرفت بدست سپید-دیوِ سیه-دل
همی دوخت دولکم را چون پارچه ی جین شَنل

بعد از کشتنش کفن پیچش بکرد با گاز و باند، یکسره
که گفتی از دور ماند هیبتش چون مومیان قاهره

دور انداخت مقدس تکه ی نان و شراب مؤمنین و مؤمنات
چنین بی حرمتی کرد بر تاجِ تابو آن کافرِ گم کرده صراط

این رسم را ختنه نام داده اند در شرع دین مبین
اما در پس آن همه آثار اقوام وحشیِ بی دین بین

آخر چه بدی کرده است با تو این معصوم جوجه ی بی گناه
آخر در کجا اعدام کنند خلق را قبل از ارتکاب به گناه

اگر جانی است دولکم که قادرِ متعآلٛ دادار
این نقصان ز تو بینم، پس دیگر نیستی پروردگار

اما بیا یارا قطع کنیم رشته ی این بحث بی انتها
ز آن پیش که قطع کنند گردنم چون آن شهید محراب خدا

باری، آب ریخته بر نمی گردد به جوی؛ گُند کنده بر نمی گردد به جای
پس بی فایده است شکوه، الحال نیست دستم را بر دامن کس جای

تنها همین را می گویم ای مومنینِ بسته چشم و عقل و گوش
که اندر این ملکِ مقصوب کیفورید و شنگولید و چموش

که از دو حال خارج نیست فالِ باقیِ مبارک-جوجه ی جانیٖم
یا چالانده یا سوزانده اندش در گوشه یی ز این زمینِ عظیم

گر چال شده باشد خاک شود وانگهی مهر جا نمازت
سبزه روید از خاکش شود خوراک دام و رمّه ات

پشم گوسفند چَره کنی سازی بهر خود سجاده و چادر نماز
یا با گوشت دولیش کنی دهان روزه دارت را باز

به هر روی هر روز و شب باید که نوش جان کنی
گُن و دول و شومبول و شوشول بنده ی آدم-بنی

و امّا اگر سوخت و دود و تکه ی ابری از آن آمد پدید
باز هم هیچ مگویید چون اینک زیر سایه ی ابر دودولمید

19-1-91
ب ب س

 

Leave a Reply